تبلیغات
جا مونده



قالب وبلاگ
مدتیه که بازم مشغلم زیاد شده، از صبح خدمت و بعدش کار و آخر شب که برسم خونه دیگه از شدت خستگی نایی نمونده، البته ناگفته نمونه که دستمم به نوشتن نمیرفت
دیروز واسه انجام کاری از محل خدمت خارج شده بودم، رفتم جایی که اولش فکر کردم مردم واسه ی اهدای خون اومدن، اما چند دقیقه بعد یکی از دوستانی رو دیدم که از مسئولین برگزاری این برنامه بود و شروع کرد به توضیح دادن که اینا خونواده های شهدای گمنام و رزمنده های جاویدالاثر هستن و قراره که ازشون خون بگیرن و با آزمایش DNA و از این حرفا اجساد رو شناسایی کنن و یه فرم هم بهشون داده بودن که توی اون منطقه هایی که عزیزشون اونجاها بوده و سایر اطلاعات درج می شد
از مادر شهیدی تعریف کرد که میگفت هنوز که هنوزه هر وقت میخواد از خونه بیرون بره، کلید خونه رو به همسایه میسپاره که اگر جگرگوشش از راه رسید پشت در نمونه، میگفت بخدا هنوز امید دارن اینا. واقعا که خیلی سخته، چند لحظه تصور اون جو، بدجور با دل آدم(!!!) بازی میکنه. بعد از چند دقیقه صحبت خداحافظی کردم و داشتم میرفتم بیرون که پیر زنی رو دیدم با قامتی خیلی خمیده که توی چشماش امید رو میدیدم...

***
چند شب پیش به دیدار یکی از رفقا که از زیارت خونه خدا برگشته بود رفتیم، خوش و بش، احوال پرسی، پذیرایی، شام و... تا رسید به لحظه ی گرفتن سوغاتی، یه کسیه ی تسبیح بود که دست به دست میگشت، تا کیسه به من رسید و با نیت یکی برداشتم، دیدم وسط تسبیحم یه گره خورده، جواب نیتم رو گرفتم که هنوز با خدا نتونستم صاف بشم...
***
حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام منقول است كه پیش از زمان حضرت ابراهیم موى سفید در سر ورویش بهم نمى رسید، پس گاه بود كه كسى بمجلسى میآمد پدر و فرزندانش در آنمجلس حاضر بودند میان پدر و فرزندان فرق نمیكرد، میپرسید كه كدام یك پدر شماست چون زمان حضرت ابراهیم شد دعا كرد خداوندا براى من موى سفیدى قرار ده كه از فرزندان خود ممتاز شوم ، پس موى سر و ریشش سفید شد.
از حضرت صادق علیه السلام منقول است كه اول كسیكه موى سفید در محاسن اوبهم رسید حضرت ابراهیم علیه السلام بود، نظر كرد موى سفید در ریش خود دید گفت پروردگارا این چه چیز است ؟ خطاب باو رسید كه این باعث وقار آدمى است ، گفت پروردگارا وقار مرا زیاده گردان .
از حضرت امام محمد باقر منقول است كه چون حضرت ابراهیم علیه السلام موى سفید در محاسن خود دید گفت حمد وسپاس خداوندى را سزاست كه مرا باین سن رسانید، دریك چشم زدن معصیت او نكردم .
از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام منقول است كه موى سفید را نكنید، كه آن نور مسلمانى است ، هر كه موى سفید در ریش او پیدا شود در اسلام ، نورى باشد براى او در قیامت .

http://www.ghadeer.org

چند نخی از ریش هام و یه نخ ابروم سفید شده، اما کاش میشد منم جزء این دسته باشم، پناه بر خدا...

***
ماه رجبه، اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید

[ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ] [ 23:16 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
نتایج و دستاوردهای مذاکرات ژنو رو که میخوندم احساس میکردم که انرژی هسته ای بر باد رفته ( +فقط از مقایسه تعداد تعهدهای ایران و 1+5 هم این تفکر القا میشه+) و دقیقا یاد این کاریکاتور مازیار بیژنی افتادم که چند وقت پیش دیده بودمش و خواستم منم موضع بگیرم، اما با خوندن پیام رهبری (+) به نظرم رسید که شاید من اشتباه میکنم و من هم به نوبه خودم به دولت تبریک میگم اما یادمون باشه که غرب مخصوصا امریکا معمولا قابل اعتماد و اطمینان نیستن.



[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 23:16 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
ﻣﺎﺩﺭبزﺭﮒ ﺧﻴــــــﺎﻝ ﻣــﻴﮑــﻨــﺪ
ﻫﺮﭼــﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻗﺮﺹ ﺑﻨﻮﻳسند
بــیــشــتر زنــده مــی مــاند
ﻣــﺜــﻞ ﻣــﻦ ﮐــﻪ ﺧﻴــــﺎﻝ ﻣﻴــﮑــﻨــﻢ
ﻫــﺮ ﭼــﻪ ﺑﻴــﺸــﺘﺮ از شما دم بزنم...



تنهاترین زائر ( با کمی تحریف)

***

بدون شرح...




* امروز رفتم دانشگاه و مدرک موقت رو گرفتم؛ همین که وارد جاده دانشگاه شدم کل خاطرات دانشگاه و دوران دانشجویی واسم زنده شد...
** صوت وبلاگ هم بروز شد.

[ یکشنبه 3 آذر 1392 ] [ 22:43 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
امسال خیلی زود به تاسوعا و عاشورا رسیدیم، این دهه خیلی سریع گذشت، انشاءالله که بهره کافی رو برده باشیم، بتونیم ببریم و از اشک و بصیرت بی بهره نمونیم(شور و شعور)
الحمدلله که امسال هم محرم رو دیدم و توی مجالس عزای ارباب راهم دادن هر چند که لیاقت نداشتم؛ حدودا 4-5 روز قبل از محرم بود که یه تصادف نمکی داشتم اما یکم نمکش زیادی بود (شب، جاده باریک، سرعت، پیچ) به عبارتی پیچ پیچید و ما نپیچیدیم، هر کاری کردیم که کلما از خجالتمون درنیان نشد که نشد...، من که دیگه فکر نمیکردم چیزیم مونده باشه، اما خدا رو شکر مثل اینکه قسمت بود به محرم برسم، به قدری زانو و مچ پام به پایین درد می کرد که گفتم حتما شکسته، سر زانوی شلوارم هم پاره شده بود و سر و پکال خاکی، خودمو به خونه که رسوندم سریع لباس عوض کردم که کسی متوجه نشه و دلشون شور نیوفته و رفتم دکتر عکس بگیرم، خدا خدا میکردم که نشکسته باشه و نیازی به گچ گرفتن نباشه که خونواده نگران نشن، که خدا رو شکر نشکسته بود و فقط ضرب دیدگی و کوفتگی بود و جراحات که زیر لباسه و خلاصه نذاشتم اهل بیت متوجه بشن.
یکی از مسئولا میگفت رفتی تو کلما؟ گفتم نه اینا ترکشای هشت سال دوران بووووووووقه...
لبیک یاحسین

[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 14:19 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
و یک سال دیگه به عمرم اضافه شد...
یه وقتایی اینکه هیچ کس به یادت نباشه هم عالمی داره (فقط یکی از رفقا پیام فرستاد که تشکر میکنم)
امروز همش از اول صبح منتظر یه اتفاق متفاوت بودم، تا اینکه شب توی مراسم هدیه رو بهم دادن؛ مداح آخر مراسم از امام الرئوف خوند، میگفت نمیدونم چی شد که این شعر رو واسه امشب انتخاب کردم و از اول محرم تا حالا از امام رضا نخوندیم
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

***

دورافتاده تر از آنم که مرا پیدا کنی !
آنقدر دور که نمی یابی ام ...
آنقدر کوچک ، که به چشم نمی آیم ...
روزهایی بود که در عشقت سرشناس بودم
رفت آقا ... رفت ...
رفت آن حسی که...
تنهاترین زائر



[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 22:22 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون من رو هم نوکر نشون میده
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون خوب و بد رو جدا نمیکنه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون سیاهی هام رو پشتش پنهون میکنه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ چادر مادره
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون از بچگی همراه محرمم بوده
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ شال عزای امام زمانه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ پرچم روی گنبد، توی ایام عزاست
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ شب های محرمه

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 23:28 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
و باز...
آمد محرم ماه خون
انا الیه راجعون
...

خدا رو شکر که امسال هم به محرم رسیدیم
ای کاش حداقل مرام اون لات عرق خوری رو داشته باشم که کل سال هم که مست کنه، از شب اول محرم دیگه لب نمیزنه؛ بازم به معرفت همون لاتای قدیم، انگار بعضی نمیدونستن امشب شب اول محرمه، اما سیدالشهدا خیلیا رو زیر بیرقش میاره، انشاءالله که یه نفر هم جا نمونه، علی الخصوص بچه هیئتی ها

[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 23:00 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]

خوش به حالت آسمان...

لااقل هر از گاهی دلت که می گیرد،

وقتی بغض گلویت را می فشارد

می باری...

می باری و می باری تا آرام شوی

و من اما از گریه تو محزون تر

و چه عجیب دلم می گیرد

می گیرد و می گیرد تا...

کاش من زمینی هم چون تو بودم

و دلم که می گرفت می باریدم

نمی دانم شاید این هم روزیم باشد

دل تنگی ها هم بماند

انشاءالله به اذن مادر، روضه ی هیئت... 


[ یکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 19:49 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

تا که دست همه رو خدا گرفت
دل ما بوی امام رضا گرفت

***********************
دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

به کام من به دست مهربانش دانه می داد

دلم می خواست پروازی کنم در آسمانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش

دلم می خواست تا با عشق مردم،
برایم نذر می کردن گندم...

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون