تبلیغات
جا مونده



قالب وبلاگ


باز هم روز نیایش و عرفه، یادمه دوران دبیرستان که بودیم با چه شوق و ذوقی میرفتیم دعای عرفه، حتی اگر مدرسه هم بودیم و شیفت عصر، هماهنگ می کردیم و بچه ها رو می بردیم واسه دعا، یه دفعه هم که نشد فراخون عمومی بکنیم و توی امتحانای مستمر بود، با چندتا از بچه ها رفتیم دعا و دو سه ساعتی نشستیم و دوباره برگشتیم مدرسه که به امتحان برسیم، آخی که چه دوران خوبی بود باز هم به هزار و یک دلیل، یه دلیلش همین که خیلی به خدا نزدیک تر بودیم و امیدمون بیشتر بود و بعد از دعای عرفه واقعا احساس سبک بودن و پاکی می کردیم، اما الان نه، مطمئنا خدا به همون میزان امیدمون ما رو می بخشه(البته نه فقط امید و رجاء به تنهایی). طرف از فلان جا زنگ زده میگه برنامتون واسه حج عاشورایی چیه؟ دو سالی بود که عرفه رو توی مناطق بودیم و با شهدا میخوندیم که اون هم دیگه امسال قسمت نشد به دلیل وضعیت فعلی.
نمی دونم بچه هایی که رفتن کربلا هم همین حس منو دارن یا نه، وارد تل زینبیه که میشی یاد فرازهای دعای عرفه میوفتی که حضرت زینب(س) از اونجا داشته می دیده که سیدالشهدا داره بند بند این دعا رو عملی ثابت می کنه، خدایا لبهام دوستت داره، خدایا دندونام دوستت داره...
دوست دارم اگر انشاءالله یه بار دیگه طلبیده شدم توی تل زینبیه بشینم و دعای عرفه رو بخونم، انشاءالله روزی همه باشه.



انشاءالله بتونم توی این روز عید قربان، نفسم رو قربانی کنم
و در آخر یک تسلیت و یک تبریک به دو دوست عزیزم

[ چهارشنبه 24 مهر 1392 ] [ 14:02 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
دیشب با یکی از دوستان به دیدن نمایشگاه خاکی آبی دفاع مقدس رفتیم، امسال دومین سالی هست که این نمایشگاه توی شیراز برپا میشه، به نظرم کار نو و جالبیست، مطابق معمول ما باز یه مشت بسیجی دیدیم و شیطنتامون گل کرد و تا جایی که اسلام در خطر نیوفته هر کدوم رو مستفیض نمودیم؛ آخی یکم بردمون توی فضای مناطق جنوب و بسیجی هایی که سر به سرشون میذاشتیم، فووووووت (مفهومه؟)
آخر شب تو مسیر برگشت پشت یه چراغ قرمز ایستاده بودیم که دیدیم یه نفر داره با دو از جلومون عبور میکنه و چند لحظه بعد یه مامور نیروی انتظامی با موتور رسید که دنبال اون فرد بود و وقتی ما، دوستمون و جناب محترم موتور رو دید گفت یه کمک کنید اینو بگیریم، چند لحظه مکث کردیم، آخه نیست ما هم دل رحم، خداییش یه لحظه دلم واسش سوخت و چون نمیدونستم چکار کرده و چه جرمی مرتکب شده اولش دو دل بودم چکار کنیم، بعد چند ثانیه حرکت کردیم که یه کمکی به مامور برسونیم، مسافت خیلی کوتاهی رو که طی کردیم طرف رفت داخل یه مسافرخونه ای که توی یه پاساژ بود، مامور هم موتور رو همون طوری که روشن بود رها کرد و سریع پیاده شد و رفت توی مسافرخونه دنبال اون متهم. حدود 30-40 ثانیه بعد نفر دومی که ترک موتور مامور بود پیاده و با دو رسید و چند لحظه بعد هم دوتا موتور دو پشته دیگه به فاصله چند ثانیه از هم؛ حالا مردم فکر میکردن ما هم این وسط با لباس شخصی کاره ای هستیم و هی میگفتن چی شده و...، ما که دیدیم همین حضور در صحنمون موثر بوده و دیگه عملیات رو به اتمامه و بقیه رسیدن و دیگه داره بچه بازی میشه، ادامه ماموریت رو به خودشون محول کردیم و رفتیم منزل

[ سه شنبه 2 مهر 1392 ] [ 23:11 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

تا که دست همه رو خدا گرفت
دل ما بوی امام رضا گرفت

***********************
دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

به کام من به دست مهربانش دانه می داد

دلم می خواست پروازی کنم در آسمانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش

دلم می خواست تا با عشق مردم،
برایم نذر می کردن گندم...

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون