تبلیغات
جا مونده



قالب وبلاگ
امسال خیلی زود به تاسوعا و عاشورا رسیدیم، این دهه خیلی سریع گذشت، انشاءالله که بهره کافی رو برده باشیم، بتونیم ببریم و از اشک و بصیرت بی بهره نمونیم(شور و شعور)
الحمدلله که امسال هم محرم رو دیدم و توی مجالس عزای ارباب راهم دادن هر چند که لیاقت نداشتم؛ حدودا 4-5 روز قبل از محرم بود که یه تصادف نمکی داشتم اما یکم نمکش زیادی بود (شب، جاده باریک، سرعت، پیچ) به عبارتی پیچ پیچید و ما نپیچیدیم، هر کاری کردیم که کلما از خجالتمون درنیان نشد که نشد...، من که دیگه فکر نمیکردم چیزیم مونده باشه، اما خدا رو شکر مثل اینکه قسمت بود به محرم برسم، به قدری زانو و مچ پام به پایین درد می کرد که گفتم حتما شکسته، سر زانوی شلوارم هم پاره شده بود و سر و پکال خاکی، خودمو به خونه که رسوندم سریع لباس عوض کردم که کسی متوجه نشه و دلشون شور نیوفته و رفتم دکتر عکس بگیرم، خدا خدا میکردم که نشکسته باشه و نیازی به گچ گرفتن نباشه که خونواده نگران نشن، که خدا رو شکر نشکسته بود و فقط ضرب دیدگی و کوفتگی بود و جراحات که زیر لباسه و خلاصه نذاشتم اهل بیت متوجه بشن.
یکی از مسئولا میگفت رفتی تو کلما؟ گفتم نه اینا ترکشای هشت سال دوران بووووووووقه...
لبیک یاحسین

[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 14:19 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
و یک سال دیگه به عمرم اضافه شد...
یه وقتایی اینکه هیچ کس به یادت نباشه هم عالمی داره (فقط یکی از رفقا پیام فرستاد که تشکر میکنم)
امروز همش از اول صبح منتظر یه اتفاق متفاوت بودم، تا اینکه شب توی مراسم هدیه رو بهم دادن؛ مداح آخر مراسم از امام الرئوف خوند، میگفت نمیدونم چی شد که این شعر رو واسه امشب انتخاب کردم و از اول محرم تا حالا از امام رضا نخوندیم
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

***

دورافتاده تر از آنم که مرا پیدا کنی !
آنقدر دور که نمی یابی ام ...
آنقدر کوچک ، که به چشم نمی آیم ...
روزهایی بود که در عشقت سرشناس بودم
رفت آقا ... رفت ...
رفت آن حسی که...
تنهاترین زائر



[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 22:22 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون من رو هم نوکر نشون میده
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون خوب و بد رو جدا نمیکنه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون سیاهی هام رو پشتش پنهون میکنه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ چادر مادره
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون از بچگی همراه محرمم بوده
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ شال عزای امام زمانه
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ پرچم روی گنبد، توی ایام عزاست
پیرهن مشکی رو دوست دارم چون هم رنگ شب های محرمه

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 23:28 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
و باز...
آمد محرم ماه خون
انا الیه راجعون
...

خدا رو شکر که امسال هم به محرم رسیدیم
ای کاش حداقل مرام اون لات عرق خوری رو داشته باشم که کل سال هم که مست کنه، از شب اول محرم دیگه لب نمیزنه؛ بازم به معرفت همون لاتای قدیم، انگار بعضی نمیدونستن امشب شب اول محرمه، اما سیدالشهدا خیلیا رو زیر بیرقش میاره، انشاءالله که یه نفر هم جا نمونه، علی الخصوص بچه هیئتی ها

[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 23:00 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]

خوش به حالت آسمان...

لااقل هر از گاهی دلت که می گیرد،

وقتی بغض گلویت را می فشارد

می باری...

می باری و می باری تا آرام شوی

و من اما از گریه تو محزون تر

و چه عجیب دلم می گیرد

می گیرد و می گیرد تا...

کاش من زمینی هم چون تو بودم

و دلم که می گرفت می باریدم

نمی دانم شاید این هم روزیم باشد

دل تنگی ها هم بماند

انشاءالله به اذن مادر، روضه ی هیئت... 


[ یکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 19:49 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
یه چند وقتیه به مردم پوز میدیم، که اونا هم بتونن باهاش پوز بدن؛ نه اون پوزا، دستگاه pos (همون کارتخوان خودمون)
تجربه ی کاریه جدید و خوبیه، از این جهت که اطلاعاتم بیشتر میشه، بعدازظهرها رو بیکار نیستم، منبع درآمدیه واسه خودش و هم برخی برخوردهای جالب بعضی از مردم
کارمون نصب و پشتیبانی و بازدید این دستگاه هاست و به همین خاطر تقریبا با همه صنف ها در ارتباطیم از بووووق گرفته تا بوق؛
بعضی از جاها که میریم صاحب مغازه میخواد تریپ مرام بیاد و یه چیزی به زور بهمون میده، حالا بسته به نوع شغلشون از خوردنی تا چیزایی دیگه؛ که بعضیاش واقعا هم حال میده، اما بعضیاشم خیلی نه

*سر ظهر بود که رفته بودیم یه سوپری واسه نصب، حین کار یه استکان چای بهمون داد و بعد از اینکه کارمون تموم شد، گفت ناهار خوردی؟ زنگ بزنم الان واست ناهار بیارن، هی از ما انکار و از اون بنده خدا اصرار که آخر سر دیگه رفت از یخچال مغازش یه نوشابه آورد و باز کرد و داد دست ما، آخه کسی با شکم خالی نوشابه میخوره؟ خدا خدا میکردم فقط معدم سوراخ نشه

*آخر شب بود و با اون هوای خیلی خنک که سوار موتور بودم رفتم بستنی فروشی بعد از اینکه کارم تموم شد، گفت بستنی میخوری یا فالوده؟ هی از ما تعارف که نه دست شما درد نکنه و هی از صاحب مغازه اصرار؛ آخرش گفتم باشه پس یه بستنی، اونم یه لیوان بزرگ آب هویچ بستنی داد دست ما؛ ولی خداییش آی چسبید، جای همه خالی بعدش تا خونه که داشتم با جناب محترم موتور میومدم جیگرم قندیل بسته بود

*واسه بازدید رفته بودم یه میوه فروشی، حین بازدید دیدم یه موز پوست کنده میگه بفرما، باز هم طبق رعایت ادب ما هی تعارف تیکه پاره کردیم که نه ممنون دست شما درد نکنه، اما خب دیگه چون خیلی اصرار کرد و پوست کنده بود و اگر نمی گرفتم هم خراب میشد دیگه دستش رو رد نکردم

*پس نوشت: یه دستگاه بود واسه یه استریو، با خودم تصور کردم که الان باید یه مغازه باشه که داخلش پر از ارگ و چمیدونم دمبک و اینا باشه، وقتی مغازه رو باز کرد دیدم یه مغازست که عمقش نیم متره! و طبقه بندی شده و توی طبقاتش سی دی هست، طرف سی دی فروشیه اسم مغازشو گذاشته استریو!!!  خلاصه بعد از نصب و راه اندازی دستگاهش، گفت بذار یه سی دی مداحی هم بهت بدم، و همون انکار و اصرار موارد قبل، روی سی دی نوشته بود گلچین محرم 92 شیراز!!! 92 ؟؟؟؟ 92 که امساله، نکنه اینا قبل مراسم ضبط کردن! گذاشتم رو سیستم ببینم چیه، یهو خام نباشه!!! والا؛ مداحی های شیرازی ای بود که باب بچه های پیکان گوجه ای سواره که  کل سال صدای آهنگ ضبطشون تا 10 تا خیابون اون طرف تر میره و توی این دهه فقط اون آهنگه میشه نوحه

*رفته بودم یه طلا فروشی....
بقیشو بگم؟
جنبه داشته باشیدا، باشه؟
دستگاهش رو نصب کردم، بعدش گفت چیزی لازم داری تقدیم کنم؟
جان؟؟؟ این که دیگه سوپر مارکت نیست، ما هم گفتیم نه تشکر، دوباره جملش رو تکرار کرد، نگو من اشتباه شنیده بودم، اون بنده خدا میگفت چیزی لازم هست تقدیم کنم؟ منظورش دستمزد بود که گفتم نه عزیز

کبوتر هم که باشی
گاهی
دود شهر بال و پرت را سیاه میکند
به یک هوای پاک نیاز داری...
چیزی شبیه
هوای حـــــــــــــــــــــــرم.../.
تنهاترین زائر

[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 23:06 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

تا که دست همه رو خدا گرفت
دل ما بوی امام رضا گرفت

***********************
دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

به کام من به دست مهربانش دانه می داد

دلم می خواست پروازی کنم در آسمانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش

دلم می خواست تا با عشق مردم،
برایم نذر می کردن گندم...

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون