تبلیغات
جا مونده



قالب وبلاگ
(دل شکسته) می نویسد :
 دست شكسته بكار میره
اما
دل شكسته بكار نمیره
*****
راهی نمونده
آقا دریاب
دریاب !!!

[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 22:13 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :

خداوندا تو خود گفتی كه در قلب شكسته خانه داری
شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن
***
این روزهای شعبان دلم حسابی برای خدا تنگ شده
كاش شعبان هم سه روز اعتكاف داشت !!!
***
نیومدی مسافر من
نیومدی دلم كبابه
نیومدی ببین چه حالم
هوای كربلاشو دارم
دلم گرفته باز ، ببینم
ضریح خوشكله نگارم
نیومدی ..... مسافر غریبم
نیومدی ..... امید آخرینم
ترسم اینه اگه بمیرم
نبینمت عزیز مهربونم

[ پنجشنبه 1 تیر 1391 ] [ 17:58 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
انتهای پرواز !!!

ابتدای ورود مجدد به شهر مردگان !!


آغاز دلتنگی ! دلسوختگی ! و دلشکستگی !!!!!

[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 19:31 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
آخرین حلقه سفر:

اوج میگیرم ... سالهاست انتظار کشیده ام ، برای دیدن تمام مکانهایی که عکسشان وجودم را به لرزه می انداخت، پرواز میکنم ...

اوج میگیرم تا کربلا

جایی که فرشتگان برای زیارتش نوبت میگیرند... جایی که ثواب زیارتش اگر بیشتر نباشد قطعا کمتر از به جا آوردن حج واجب بیت الله نیست

خدایا توان پرواز ندارم ... اینجا با همه جا فرق دارد بالهایم قدرت رفتن ندارد...هرچه نزدیک تر میشوم انگار دارم قالب تهی میکنم

عباس(ع) !!!یازهرا این پرچم عباس(ع) است که چشمانم را نوازش میدهد ... انگار درست است حتی برای دیدن هم از دور باید ار عباس(ع) حسین(ع) رخصت بگیری ...عباس(ع)! یل کربلا! باب الحوائج ...همو که تا وقتی بود دل زهرا(س) و زینب(س) از سلامت جان حسینشان (ع) قرص بود

دارم سوسویی از گنبدش را میبینم ...سرم سنگین شده و قلبم در فشاری عظیم به سر میبرد .. شاید بتوانم بگویم میترسم . از رو به روشدن با عباس(ع) هم میترسم . اگر بپرسد تو چه شیعه ای هستی که دل حسین(ع) مرا خون کردی؟ چه جواب بدهم... انجا هم احساس غوغا میکند اینجا هم عباس(ع) به نام حسین(ع) حساس است و با نام زینب(س) تمام غرورش به جوش می آید.

انگار تمام فروتنی و تواضع در حتی گنبدش جمع شده آنقدر که میشود به راحتی احساسش کرد

حالا نزدیکتر شدم .. گنبد را به راحتی میبینم .. میترسم ... انگار مجبورم دست به دامان رضایشان(ع) بشوم

آقاجان قلبم دارد از جایش جدا میشودها اینجا شدیدا به حضورتان نیازمندم. بایک نفس عمیق به سمت گنبدش اوج میگیرم ... سکوت بهترین راه است

چند دقیقه ای است که گنبد را لمس کرده ام ... احساس میکنم آنقدرها هم که من دلشوره داشتم ، احتیاجی نبود ...

حالا با خیال راحت روی گنبد مینشینم و تمام مکان هایی را که در خواب هم نمیدیدم سیر میکنم ..

آن طرف باید گنبدهای خیمه گاه باشد..این گنبد کوچکتر هم که جلوتر است مقام امام زمان(عج) ، خدای من این همان نهر علقمه است ، یا زهرا(س) .. چگونه میشود این همه درد در یک جا جمع شود.از نهر تا خیمه گاه ، از خیمه گاه تا تل ، از تل تا حریم حسین(ع) ، از حریم حسین(ع) تا حریم عباس(ع) ، هر کدام از این مسیرها خودش روضه ای است بی مداح ...

خدایا چرا؟

این همه بلا در کربلا

حالا میتوانم بفهمم زینب(س) از چه زاویه ای گودال را میدید ، میفهمم عباس(ع) چقدر با نهر فاصله داشت . حتی میفهمم از کدام مسیر آمد که دست چپ و راستش را در راه جا گذاشت ...

حالا میفهمم از خیمه میشد به راحتی با چند قدم پیمودن صحنه جنگی را میدید که از عدالت بویی نبرده بود

...حالا میفهمم خیمه چگونه کنار هم بود و زینب(س) از کجا به کجا دنبال بچه ها میدوید ...

خیمه سجادش(ع) را که میبینم میفهمم چه انسی با حسین(ع) داشت

خدایا دیگر توانش را ندارم

عباس(ع) رخصت بده تا حسینت(ع) را زیارت کنم

اینجا همان بین الحرمینی است که بارها شنیدمش . میخواهم آماده شوم تا به سمت حریم اربابم اوج بگیرم . اما نمیشد

زمین میخورم انگار اینجا اجازه پرواز نیست ..باید روی زمین پرواز کرد ...

کرو کور شده ام نه چیزی میشنوم و نه چیزی جز گنبدش میبینم .. دست خودم نیست

اواسط بین الحرمین که میرسم اوج میگیرم ...

خدای من انگار حسین(ع) فقط ارباب من نیست . چقدر پرنده ها اینجا آزادند ... بدون ترس از زمین دانه برمیدارند ... دارند کنار آدم ها راه میروند ... این طرف ضریح ابراهیم مجاب و آنطرف ضریح حبیب حسین(ع) است ... پس حبیب 85 ساله اینجا رمقش برای یاری حسینش(ع) تمام شد ؟؟!!!

فاصله ای ندارد با اربابش ... حبیب سفارشمان کن به مولایت

و این آخرین منزلگاه این سفر

شش گوشه ای که بارها شنیدمش !!!!!



[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 20:34 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
قلم توان نوشتن از زیبایی های سامرا ندارد
آنجا و غربتش را باید دید  ... باید لمس کرد ... باید چشید
باید رفت و نوشت درد نبودن فرصت از اینکه در کنار امات بتوانی لحظه ای درنگ کنی
دیوار های بلندی که تو را به حریمی غریب رهنما هستند
!!!!

[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 21:32 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
دارم به لحظه های سخت جدایی نزدیک میشوم ، باید برای وداع وارد حریم امن امیر(ع) بشوم ، اما میترسم چون شنیده ام که میگویند هر آمدنی یک رفتن پشتش حتما هست اما ... دلت میاد این ایوون رو رها کنی ؟ این گنبد ؟ احساس میکنم دارم بزرگترین ضرر زندگیم را میکنم جدا شدن از امیر (ع) ... اما من دیگر حالا یک پرنده واقعی شدم هر وقت بخواiم فقط کافی است چشمانم را ببندم و دلم را پرواز بدم به سمت گنبد ...

یادم به حرم رضا افتاد (ع)آخر میدانی من همیشه که دلم تنگ میشود اینجوری زیارتش میکنم ...

دوباره ترس و وقت عزیمت به حریمی دیگر !!!

گفتم و نوشتم رضا(ع) دلم پر میزند سمت حریم پدر و پسرش

چقدر اینجا بنظرم غریب میاد اما آقا شما به اندازه پسرت که غریب نیستی ؟؟؟

هر چند ما نگذاشتیم رضا(ع) احساس غریبی کنه!!

نمیگویم توانستیم اما حداقل سعی که کردیم

سلام آقا میدانید ما هر وقت دلمان برای پدرتان تنگ میشود اورا به شما قسم مدهیم؟

اوشما را خیلی دوست دارد به نام زیبایتان حساس است

درست مثل فاطمه (س) که به نام حسین (ع) حساس بود!!!

یا مثل علی (ع) که به نام زهرایش (س) حساس بود !!!

چقدر میان شما احساس بود !! مگر میشود جایی از این حریم ها پرواز و کرد ودر نجواهایت از زهرا(س) حرفی نزنی

اصلا تمام این پدر ها و پسر ها حتی مادرها و دخترها هم به نام زهرا(س) حساسند !!!

میدانم دارم با حرفهایم شما را عذاب میدهم آقا جانم

اما چه کنم که این روزها نکه ولادت بانوست دلم همه اش هی هوایی میشود بعد ....

آقا جانم

آقا

.....

چقدر همه شما آرامش بخشید

یادم می آید در دنیا که بودم همه اش هی به این در و آن در میزدم دنبال گوشه ای آرامش

اما اینجا همه چیز آرام است و زیبا

درست مثل حریم رضا (ع) که تنها مامن امن ماست

البته آقاجان ما در دنیایمان یک جای دیگر هم داریم ها

شلچه ، طلاییه ، چزابه ، دهلاویه،هویزه،فکه، بستان ، حتی خرمشهرو کلی جاهای اینجوری

آقا میدانی اینها اسم مکان است

ما در اینجا فرشته های دنیایمان را قربانی کردیم برای اسلام

آخر آدم هارا که آنجا برای قربانی قبول نمیکردند

البته آقا جان آدم هایش اکثرا الان یا جانبازند آن هم شیمیایی ها یا که اسیر بودند و برگشتند و عده ای هنوز هم اثری ازشان نیست و مادرشان آقا جان

مادر هایشان چشم براهشانند !!!

آقا جان آنها خیلی دوست داشتند زائر شما بشوند ها اما چون خیلی فرشته بودند مستقیم آمدند پیش خودتان

راستی آقا جان میدانستید ما یک ولی داریم نامش سید علی است ؟

آقا جان او خیلی دوست دارد شما را یکبار زیارت کند یا حتی یکبار برود بقیع را ببیند اما ...

خب ولی است دیگر آن هم ولی یک کشور اسلامی

چون خیلی خوب است گفته ما بیاییم جای او هم به شما سلام کنیم

من نجف هم به امیر(ع) گفتم که ولی ما عین او به دنبال عدالت است و هی خودش را به آب و آتیش میزند

تازه سلامش را هم رساندم

وای آقاجان چقدر حرف زدم

باز هم دعوتم کن قول میدهم کمتر حرف بزنم

قول  میدهم !!!

 اینجا
کاظمین
و اینجا هم
چیزی نبود جز زیبایی

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 16:08 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
خدای من دارم پرواز میکنم ، باور نمیکنم ، این منم که پرواز میکنم ، دارم بر فراز آسمان نجف بال میزنم .
انگار بار سنگینم را از دوشم برداشته اند ... چرا اینقدر سبک شده ام ... به راحتی بر فراز گنبد میچرخم .
باور نمیکنم من ... نجف ... علی (ع)
در مقابل ایوانش زانو میزنم
خدایا! حالا میفهمم چقدر حقیرم ... و علی ، امیرچقد بزرگ و بزرگوار... این همه عظمت ، این همه شکوه
همه در برابر 25 سال صبر وسکوتش ناچیز است ...
اگر پادشاهی زمین و زمان را ازآن علی (ع) دهند باز هم کم است در مقابل دستان بسته او.
دل چاه از غصه های او بیتاب شد . نوای مناجاتش را هنز مسجد کوفه در خود نگاه داشته و شبهای تنهایی با همین نواها راز و نیاز میکند .
سهله ! میگوبند مهدی در سهله رحل اقامت میگزیند ، من ... با این حال با چه رویی وارد این صحن عظیم شوم ..
شنیده بودم هوای کوفه سنگین و است و دل مردمانش از سنگ   اما باور نمیکردم
حالا حتی تنفس در این هوا قلبم را میفشارد.
چه رازی در این شهرنهفته که مردمانش را تا این حد سنگدل کرده ...
این همه غربت ، این همه ...
انگار این شهر محکوم به سکوت است ... میدانم مردمانش با زمانهای گذشته فرق کرده اند اما احساس تنفر از این شهر ذره ای وجودم را رها نمیکند .
از تمام این غمها میگذرم و باز در کنار گنبد امیر(ع) سر تعظیم فرو می آورم و آرام میشوم.
دلم میخواهد نجوا کنم
آقا چرا ما را لایق زیارت زهرایت (س) ندیدی؟
ما که ادعای پیروی ولایت داریم ! ما که حداقل هفته ای یک بار را برای شما واهل بیتتان عزا میگیریم
آقاجانم حتی جشن هایمان هم باز گوشه ای از غم شما را در خود پنهان دارد
چرا انتظار طولانی را برای ما رقم زدی ؟
آقا اگر مارا لایق زیارت زهرایت(س) میدانستی اِل میکردیم ، بِل میکردیم ،
برایشان حرم درست میکردیم ، هرروز کاروان هارا روانه حریمش میکردیم برای زیارتش
تازه اگر خیلی میخواستیم حال کنیم ندبه و کمیل و توسل یا حتی عاشورا میخواندیم در حریمش .
آقاجان قول میدادیم نگذاریم غریب بمانند ... مگر حالا رضا (ع) غریب مانده
او که از شما هم بیشتر زائر دارد !!!
آقا غریبی و غربت را برایم معنی کن ؟؟!!!
چقدر خلوت کردن با بزرگترین مرد خلقت زیباست ...
دلت را صفا میدهد ، مخصوصا وقتی از زهرایش(س) برای میخوانی و میدانی چقدر امیرت (ع) هم صفا یکند با نام زهرایش (س)
چقدر دلم میخواهد برای ابد روبروی گنبد و ایوان بنشینم و فقط تماشا کنم
فکرکنم ماهرترین هنرمندان دنیا هم هنوز نتوانسته اند این کادر را نقاشی یا حتی عکس یا حتی فیلم برداری کنند
دارم از درون میسوزم .... از دوری این همه زیبایی
ما رایت الا جمیلا ...

[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 08:56 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
(دل شکسته) می نویسد :
امروز دوشنبه است روز زیارتی حسین (ع) و من امروز عازمم ...
عازم به رویایی ترین سرزمین خیال ...
توشه ام را برداشته ام ، بقچه ام را بسته ام . دارم این پا و آن پا میکنم . دلشوره دارم ، میترسم ، باورم نیست که قرار است پرواز کنم آن هم با این بالهای زخمی و خسته ... من کجا و این سرزمین رویایی کجا ؟
نمیدانم چرا دارم دست دست میکنم . دارم به ساعت پرواز نزدیک میشوم گفته اند شرط پرواز سبک بالی است .
 وای من ... اصلا با این بار سنگین نکند اضافه بار بخورم و بمانم باز هم  ...
وای من ... دلیل این همه دلشوره و دلنگرانی را نمیفهمم . بغض دارد به گلویم فشار می آورد . انگار هوا بارانی شده ...
گوشهایم هیچ صدایی را قبول نمیکند . هرچه به ساعت پرواز نزدیکتر می شوم دست و دل و پاهایم بیشتر میلرزد . پاهایم انگار عجله دارند ، زودتر از من میروند اما دلم و تمام وجودم میلرزد .
چند دقیقه مانده تا به 3 برسم ... چند دقیقه مانده تا پایان نهایی ماندن در دنیا
چرا آدمها بغض دارند انگار نمیفهمند من به دیار عشق سفر میکنم . یا شاید ناراحتی از ماندن خودشان در دنیاست 
اما مگر میشود صاحب سرزمین رویایی عشق کسی را طلب نکند ؟
او خواستار همه است . قلبش برای همه می تپد .. شاید اینها هنوز صدای طلبش را نشنیده اند یا شنیده اند و لبیک نگفته اند !!
اما آیا من لبیک گفتم ؟
من
با این بار سنگین عازمم اما نمیدانم قبولم میکند یانه؟؟!!
شاید مرا صدا زده تا در خلوت دو نفری خودمان در حریم زیبایش مرا چند پیمانه ای نصیحت بنوشاند
که شاید اثر کند
حالا 
باید پرواز کنم !!!
دلم میخواهد همین جا در همین زمین بارهایم را برای آدمها بگذارم و سبک بال پرواز کنم
اما مگر میشود ؟
این بارها متعلق به من است
میرم تا شاید خودش بارها را از دوش من بردارد
ساعت چند ثانیه تا پرواز است و ......................


[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 11:05 ] [ دل شکسته ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

تا که دست همه رو خدا گرفت
دل ما بوی امام رضا گرفت

***********************
دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

به کام من به دست مهربانش دانه می داد

دلم می خواست پروازی کنم در آسمانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش

دلم می خواست تا با عشق مردم،
برایم نذر می کردن گندم...

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون