تبلیغات
جا مونده



قالب وبلاگ
مشغله روزانه اون قدر درگیرم کرده که فرصتی/حالی واسه نوشتن نمونه، الان که نگاه میکنم از آخرین مطلبم حدود شش ماهی میگذره، منی که تقریبا هفته ای چند مطلب می گذاشتم. توی این مدت شش ماه خیلی اتفاقای خوب و بد (البته از دید ما بد) رخ داده، بعضی از بچه ها بی خبر قاطی مرغا شدن، بعضی هم ارشد قبول شدن که از همین جا به همه تبریک میگم.
حدود چهار ماهی میشه که خدمت مقدس سربازیمون هم تموم شده، دورانی که با به سرقت رفتن جناب محترم موتور خاتمه یافت؛ آخی دلمم واسش تنگ شده، یعنی کجاس الان؟ سرقتی که بعضی از دوستان میدونن مثل اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم داده بودن که رخ بده که مفصله .
اگه تا حالا دزد ندیدین عکس های دزدان محترم رو میذارم که ببینید این عالیجنابان دزد شاخ و دم ندارن و خیلی هم خوش عکسن















طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)، روز نوشت های موتوری،
[ جمعه 26 دی 1393 ] [ 16:47 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
پسرا بیست و یه  ماه میرن خدمت، اندازه 21 سال خاطره تعریف می کنن!
لامصبا همشونم قهرمان پادگان بودن











سربازی راهیست برای آدم کردن پسرها
اما هیچ راهی برای آدم کردن دخترها وجود نداره!



طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ دوشنبه 16 تیر 1393 ] [ 06:27 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
اللهم رب شهر رمضان...
فرا رسیدن ماه بندگی رو به همه تبریک میگم و از همه التماس دعا دارم
این ماه های آخر خدمت تصمیم گرفتن با نگاه ظنز بیشتری به سربازی نگاه کنم
صوت وبلاگ هم بروز شد * جدیدترین کار حامد زمانی برای امام زمان (عج) *
کلا دقت کردین چندتا از رفقا الان در حال و یا در شرف خدمت هستن، انگار خط شکنی کلا تو خونمونه



***




طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ سه شنبه 10 تیر 1393 ] [ 05:36 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ دوشنبه 11 شهریور 1392 ] [ 23:08 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
امروز لازم شد بشینم پشت این ماشینه، خیلی هم مالی نبود، یعنی به پای جناب محترم موتور نمیرسه ( همون کاپراهه دیگه)؛ ولی بی وجدان عجب فرمونی داره، فکر نمیکردم اینقدر راحت بین ماشینا در بره
امروز برای انجام کاری رفته بودم پادگان، چندتا از مسئولین ناحیه رو دیدم، بعد از خوش و بش کردن و احوال پرسی و معانقه و مصافحه و... که متوجه شدن سردار اسلام شدم، بهم میگن بیا اونجا تا یه حوزه بدیم دستت
***حالا برم فکرامو بکنم شایدم قبول کردم***
راستی جناب فرماندار مرودشت رو هم زیارت نمودیم، همون مسئول خیلی قبل ناحیه

یکی از بچه ها میخوان با خونواده برن سفر، گیر داده میگه بیا خونه خالی تحویل بگیر، خونه خالی زوری ندیده بودیم
نی نی رو واسه زردیش یه دو روزی بردیم گذاشتیم بیمارستان، امروز رفتم مرخصشون کنم، پرستاره رو کرده به زن داداشم میگه بیا آقاتون اومد
رمضون هم داره تموم میشه و آسمون هم در اوج تابستون به حال بعد از رمضونمون بارید، انگار میدونه قراره بازم خراب کنیم، ای کاش حداقل بتونیم همین یکم خوب شدن رو حفظ کنیم



طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 22:54 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
اگر کسی پول بخواد من میتونم بهش قرض بدم، با اقساط بلند مدت و بدون بهره؛ آخه یه پول قلمبه دستم رسیده نمیدونم باهاش چکار کنم، یا بهتر بگم حقوق اولین ماه خدمت سردار رو ریختن به حسابش.
لذا آماده ی دریافت پیشنهادات،طرح ها و برنامه های شما در رابطه با این سرمایه در راستای کارآفرینی و اشتغال زایی می باشیم
سرمایه فعلی: شانزده هزار و سیصد و سی و دو تومان



طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ سه شنبه 1 مرداد 1392 ] [ 06:00 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
امروز به نظرم فرمانده یگان میخواست یه حالی بهمون داده باشه و پیشنهاد رانندگی با کاپرا رو بهم داد، اما قبول نکردم و خودش نشست پشت فرمون
ولی خودمونیما واسه ما که ندید پدیدیم  این کاپرا هم عجب ماشینیه ها، یه چیزی تو مایه های جناب موتور خودم آینه هاش حدودا از بالای شیشه بقیه ماشینا بالاتره و روی سرعت گیرا هم کلی بالا پایین میشه، کلا خوب میشه بین ماشینا در رفت؛ از هایلوکس هم به نظرم بهتره
عکسشم واستون میزارم تا اونایی که از ما ندید پدیدتر هستن ببینن؛ البته توی ناحیه هم یکیش هست؛ کلا تا پشت فرمونش نشینی متوجه نمیشی چه احساسی نسبت به جاده داری




طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ پنجشنبه 13 تیر 1392 ] [ 00:00 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
دیروز بر طبق روال هر روزه رفتم پادگان و همین طور که داشتم جناب محترم موتور رو پارک می کردم یه سرباز پایه بالا هم اومد که موتورش رو پارک کنه،
گفت: تقسیم شدین؟
گفتم هنوز نه،
گفت: میخوای بیای گروه موزیک؟
گفتم نه این لهو و لعب بازیا به ما نیومده،
گفت خوبه ها،
گفتم نه دست شمو درد نکنه؛
یهو یکی ازمون پرسید حالا تو سربازی چکار میکنی بعد عمری آبروداری نگیم اومدیم سربازی قرطی گری

سربازی همش راحتی نیست، کارای سخت هم داره، مثلا همین دیروز از حدود ساعت 10:15 زیر سایه درخت دراز کشیدیم تا اینکه احساس کردیم گرممون شده، دیدیم آفتاب اومده و مزاحم انجام امور محوله شده، بعدش یواش یواش مهیای اقامه صلاة گشتیم.




طبقه بندی: روزنوشت های سردار اسلام(لیسانس وظیفه)،
[ پنجشنبه 6 تیر 1392 ] [ 11:10 ] [ جا مونده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

تا که دست همه رو خدا گرفت
دل ما بوی امام رضا گرفت

***********************
دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

به کام من به دست مهربانش دانه می داد

دلم می خواست پروازی کنم در آسمانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش

دلم می خواست تا با عشق مردم،
برایم نذر می کردن گندم...

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون